تبليغاتX
قلم-کاغذ-من
 
نوشته هاي گاه و بيگاه من و قلم كوچكم
 
 
 

بنام خدا


http://images.persianblog.ir/426342_Df8UZfSR.jpg





ماسه ها فراموش کارترین رفیقان راهند ...

پا به پایت می آیند آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر میبرد ...

اما کافی ست تا اندک باندی بوزد یا خورده موجی برخیزد تا برای همیشه ردپایت از حافظه ضعیفشان پاک شود...

ما از نسل ماسه نیستیم...

از نسل صدفیم....

صدفهایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه میکنند...





پی نوشت:برای دوستم دعا کنید....یه مشکلی براس پیش اومده که ازمون خواسته براش دعا کنیم...
شمام دعا کنید مشکلش حل بشه...          

 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 
 
  معلم برای سفید بودن برگ دفتر نقاشی ام تنبیهم کرد و "همه" به من خندیدند .

اما من خدایی را کشیده بودم که "همه "میگفتند دیدنی نیست...



سلام

یه سلام با بوی امتحان فردا

هوای حوصله ابریست...نمیدونم چرا....اینجا بارون میاد ...درسته خاصیت بارون اینه که هوای حوصله رو ابریش کنه ولی باور کنید بخاطر بارون نیست...

دلم انگار حوصلش سر رفته...دلم انگار حالش خوب نیست....دلم دلش میخواد....

نمیدونم...

دلم واسه همه تنگ شده خصوصا دوست جونم ندااااااااا

ندای مهربون

ندا که فقط به اندازه یه خواب شیرین پیشم بود و تازه این آخرین بار اصلا نفمیدم چطوری اومدو چطوری رفت...

دلم تنگ شده واسه همه ی دوستای خوب و مهربونم....واسه همون دوستی که اومده کامنت خصوصی داده و فوت عمو رو تسلیت گفته ولی من نمیدونم کیه.... دلم تنگ شده واسه روزایی که خودمو تو این خونه خالی میکردم و هرچقدر دلم میخواست حرف میزدم...اون روزای اولی که تازه وبلاگ ساخته بودم و روزی سه چهار بار پست جدید تو وبم میذاشتم....نمیدونم چرا اینقدر دلم گرفته....

کنار تختم تو اتاق نشستم...با دستام تایپ میکنم و دلم رفته خونمون...پیش بابام...پیش مامانم....چشمام رو مانیتور حرکت میکنه که غلط غلوط ننویسم و ته ته دلم استرس امتحان فردا رو دارم..بچه ها تواتاق راه میرن و درس میخونن و هر چه که هست جز روزمرگی نیست...

هر وقت به این فکر میکنم که تا 12 بهمن قراره اینجا بمونم خیلی غصه میخورم....یه چیزی عین یه نارنگی کوچولو تو گلوم گیر افتاده...واسه همه چی...نمیدونم اون بغضه که شبیه نارنگیه چرا نمیترکه که سبک بشم...میدونید گاهی وقتا آدم بی دلیل گریه میکنه گاهی وقتا انقدر دلیل داری ولی اشکت حاضر نیست یه قدم از مژه هات پایینتر بیاد...عین یه بچه لجباز اون تو نشسته و دستشو زده زیر چونشو تو رو نگاه میکنه و تازه یه لبخندی هم بهت میزنه که شاید دیگه ازش نخوای پایین بیاد...

خیلی دلم میخواد برم رو تراس یک عالمه داد بزنم که خالی بشم اما انقدر هوا سرده که من حتی اگه دهنمو واسه نفس کشیدن باز کنم تا روده کوچیکم قندیل میبنده چه رسد به اینکه بخوام یه جیغ بلند بکشم...

گاهی وقتا با خودم میگم کاش دوباره برق تو خوابگاه بره که بچه ها بتونن خودشونو تو تاریکی با جیغ کشیدن و سوت زدن خالی کنن ولی این روزا دیگه برقم نمیره....

انگار دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه .....نمیدونم.....دلم میخواد همه چیز تموم بشه ولی نمیدونم همه این چیزا که میگم چی هستن!

انگار با خودم درگیر شدم...دلم همه چیز میخواد و هیچی نمیخواد....

گاهی دلم میخواد جای اون گنجشک کوچولویی باشم که تنهایی میاد پشت پنجره آشپزخونه خوابگاه میشینه و بچه ها از ترس اینکه شعله ها خاموش نشن هیچکدوم پنجره رو براش باز نمیکنن...بعدش میفهمم گنجشک بودنم خیلی سخته...

خلاصه اینکه هوای حوصله خیلی خیلی ابریست....نمیدونم شاید فردا با امتحان هوای حوصله سر جاش بیاد و این سامانه بارش زا از روش بگذره.....شایدم بارندگی ادامه داشته باشه...کسی خبر نداره....یعنی تا حالا هیچکس کارشناس حوصله شناسی نبوده....

نمیدونم....کم کم هوا داره تاریک میشه...من برم نماز....



پی نوشت:نرگس جون پیشاپیش تولدتو بهت تبریک میگم انشالله که هزار سال زنده باشی و همش تولدتو تبریک بگم....بازم مبارکه..

پی نوشت دوس جونانه:ندا تازشم هر شب میرم به ساختمونه که دوسش داشتی از پشت پنجره آشپزخونه سلام میکنم و براش دست تکون میدم:-)

پی نوشت سردرگم گونه:دوست جونی که کامنت خصوصی گذاشتی منم دلم برات تنگ شده با اینکه اسمتو ننوشتی...

 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 
 
   بنام خدا


یه سلام زمستونی با مزه ی هویج دماغ آدم برفی.

یه مدت خیلی زیاد که از وبلاگم و دوستای خوب وبلاگ نشینم و کلا نت فاصله گرفتم یجور که پسورد وبلاگ اگر اینقدر واضح نبود قطعا تا حالا فراموشش کرده بودم.

گاهی وقتا خیلی دلم براش تنگ میشه انقدر که دوست دارم بیام و هزار صفحه حرف بزنم اما انقدر خودمو مشغول کردم که حتی وقت ندارم ایمیلمو چک کنم.

دلم برای همه دوستام تنگ شده کم کم داره یادم میره مدل نوشتنای هر کدوشون چطوری بود.یادش بیخیر یه وقتایی کامنت دونیا تیدیل میشد به چت روم البته ممکنه هنوزم همونطور باشه ولی به هر حال من که کلا از نت دور شدم.

درس و مشقامونم که همیشه زیاد و طاقت فرسا خصوصا اگه استادشم یادش رفته باشه که خودشم دانشجو بوده یا شایدم البته اصلا دانشجو نبوده که الله اعلم!

بحث و سیاسیش نکنم! بگذریم

این سال 90 که معلوم نیست سگ دنبالشه یا گربه! باسرعت نور در حرکته!من که نفهمیدم این ترمه چطوری گذشت  فقط میدونم همش رفتیم دانشگاه و برگشتیم !

من فک کنم از اول این ترم دو دفعه بیشتر پست تو وبلاگم نذاشتم همه دوست جونام همش میان منو دعوام میکنن!تازه سمیرا واسم ختم گرفت!!

 راستی تازه این ترم متوجه شدم که چقدر از دانشگاه متنفرم!مزخرف ترین جایی که هر کس میتونه بره!

گاهی وقتا فکر میکنم اگر یه روزی بچم به سبزی فروشی علاقه داشت چه کار خوبی میکنم اگه بذارم سبزی فروش بشه! باور کنید من اگه رشتمو دوست نداشتم تا حالا هزار و یک دفعه  کوله بار بسته بودم ر به سمت  دیار عشق.. ای شهر خوب خودم کجایی آخه ....هی.....روزگار.....

موقع امتحانا که میشه نمازخونه و سالن مطالعه بسی قیامت برپاست! بچه ها همه عصبی! ناخن انگشتت به لباس یکی بگیره تا جون داره داد میزنه و دعوا را میندازه!ما بیچاره که از مقوله امتحانات بسی معافیم و همیشه سر در پروژه  و کارهای بس طاقت فرسا داریم میشیم سنگ صبور و همه خودشونو واسه ما تخلیه میکنن و جاتون خالی بعضیاشونم رو کارامون!

از اونجایی هم که تو بلوک هفت طبقه  ما یعنی فرشتگان 3 تنها بچه معمار بنده هستم خیلی مظلوم واقع شدم!جاتون خالی دیشب با کلیه وسایلم رفته بودم تو کمدای بالا(دقیقا جایی که در ارتفاع دومتری از کف اتاق) واقع شده! برای جاسازی ماکت مبارک! حالا چجوری رفتم اونجا خودش یه کمدی میشه! آخه جاتون خالی چند وقت پیش یک خانم متشخص با عجله از بیرون اومد و با تمام انرژی نشست رو ماکتم و با خاک یکسانش کرد! منم مظلوم!

خلاصه مشقتها داره این زندگی خوابگاه!

همه تو اتاق خوابیدن و هر از گاهی نفسی عمیق به نشانه اینکه ای بمیری دختر بلند شو بخواب!میکشن!بنده نیز تا بیشتر مورد لطف هم اتاقی های گرانقدر واقع نشدم اجازه میخوام رفع زحمت کنم!

خیلی دوستون دارم...



پی نوشت:عموی مهربونم روحت شاد و یادت گرامی از صمیم قلب دوست دارم....هنوزم نمیدونم چرا رفتی....


 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 
 
 
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شیطان‌خبر نداشت، بشر اختراع شد

« هابیل » ها مزاحم « قابیل » می‌شدند
افسانه ی « حقوق بشر »  اختراع شد

مـردم خیال فخر فروشی نداشتند
شیـئی شبـیه سكه ی  زر اختراع شد
 
فكر جنایت از سر آدم  نمی‌گذشت
تا اینكه تیغ و تیر و سپر اختراع شد

با خواهش جماعـت  علاف اهل دل
چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد

اینگونه‌ شد كه ‌مخترع ‌از خیر ما گذشت
اینگونه ‌شد كه‌ حضرت « شر » اختراع شد

دنیا به‌ كام بود و … حقیقت؟! مورخان !
ما را خبر كنید؛ اگر اختراع شد



شعر قنگی بود گفتم شماهام بهرمند شید!

پی نوشت:سمیرا چرا میزنیییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 
 
 

The image “http://iranpixfa-ir-2.persiangig.com/image/dey88/PIC_PAIEZ_wWW-IranPixFa-IR.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


بگشا پنجره را

برگریزان خزان در راه است

فصل زرد پاییز،باردیگر لبریز از غم و اندوهی ست

که تواند دل هر عاشق را

از غم و غصه معشوق فراتر ببرد

بگشا پنجره را برگریزان خزان در راه است

و چه لذت بخش است که قدم بگذاری

روی دریای طلایی زمین...

بشنوی خش خش هر برگش را

و بفهمی که چه زیبا پاییز

پای سرد خود را

به همین آسانی،به همین زیبایی

مینهد آهسته،جای پایی دیگر

و چه خوب است که پاییزی هست

که بگیرد جای،فصل تابستان را

بگشا پنجره را

برگریزان خزان در راه است

بنگر قدرت معبودت را

خشک گرداند،میمیرانند

تا بهاری دیگر

باز هم زنده کند

و برویاند باز

برگ سبزی بهتر

بگشا پنجره را

بنگر قدرت معبودت را

برگریزان خزان در راه است.....





پی نوشت:دلم بارون میخواد....

 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 
 
  سلاااااااااااااام

وای خدارو شکر بالاخره بعد از دو هفته رفت و آمد به این آموزش لعنتی تونستم کلاسای پنج شنبه رو جابجا کنم!

یه حالی میده میری آموزش میگی این و جابجا کنید! حس خوبی داشتم وقتی به این آقاهه کاظمی دستور میدادم!!!

شرمنده ما قشر دانشجو چون تا حالا کم پیش اومده بخوایم به کسی دستور بدیم یهو تو این شرایط ذوق زده میشیم و خیلی بد فخر میفروشیم!!

آخییی انقد آدم دلش واسه این ترم اولیای بیچاره میسوزه..اصلا نمیتونم تصور کنم پارسال خودمونم انقد تابلو بودیم!

همه باهم درجستجوی کلاساشون سالنا رو طی میکنن!آدم دلش میسوزه وقتی ازش میپرسن سلف کجاست!

خدایی ما دیگه پارسال نپرسیدیم سلف کجاست!!

ما هنوز نیومده درس و مشقامون شرووووووووووووووووووووووو شده....مامااااااااااااااااااااااان.....ای چه وضعیتیه!!

جاتون خالی این سنندجم انقد که سرد شده آدم همش دلش پتو میخواد!پتوم که دلت بخواد خود به خود چشمات سنگینم میشه!!و سرانجام امان از اون لحظه که چشماتو باز میکنی میبین دو ساعت گذشته!!!

این هوای پاییز جون میده واسه خواب و قدم زنی...

البته من معتقدم بیشتر قدم زدن...دیروز یک مسافت خیلی خیلی زیاد رو پیاده راه رفتم خیلی حال داد خدایی فقط حیف که باروون نمیومد که اگه اونم بود خدا میدونه چقد بهم خوش میگذشت!

ولی از این حرفا گذاشته هیجا باروناای نهاوند خودمون و نداره همچین نم نمک میباره که آدم از قدم زدن لذت میبره..این سنندج یهو آسمون همچین جوگیر میشه که آدم تا سه چهار روز بعدش باید گرفتار عقوبتش باشه!!!

ولی بازم بارون همیشه خوب و قشنگه...

این ترم هم اتاقیام همشون ارشد دارن کلی اتاق ساکت و آرومه و جو درس بدجور حاکمه! امان از اون لحظه که من وسایلمو بچینم دورو برم و شروع به کار کنم! کلا اتاق میشه ماله منو خدا میدونه این طفلکا چقد بد و بیراه بهم میگن!

البته خب منم گنا دارم !ولی بچه های خوبین دوسشون دارم ...

منم که بچه بی آزاریم همیشه پای این لپ تاپم یا کار دارم یا کتاب میخونم یا میام نت...

خب دیگه من برم دنبال کار و بارام همتون و دوس دارم.مرسی که با همه ی نامهربونیای من بازم بهم سر میزنید...

 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 
 
  سلام دوستاااااااااااااان

من دوباره اومدم سنندج! ناااااااااااااااااااااون دوست دارررررررررررررررم عشقالو!

وای دوباره درس و مشق و دانشگاه شروع شد!تازه دیسک کمرمون خوب شده بوداااااا ببین میذارن!این سنندجم خراب بشه هیچ جا رو نداره!! دیروز رفتیم تو بازار یک لوغ پلوغی بود!جاتون خالی بچه ننشو گم میکرد!خداروشکر ما تنها بودیم نه کسی بود گمش کنیم نه کسی بود گممون کنه!!چیکار کنیم دیگه دانشجویی و هزار مصیبت!

بقول این سیمامون یه رفیق فابم نداریم هوامون و داشته باشه !!شانسم نداریم که!

این روز جمعه ای هم سنندج انگار قبرستونه!! یه آبیدر داره اونم انقد همکلاسیو رفیق رفقا میریزن اونجا که با دانشگاه هیچ فرقی نداره!

یکی دو هفته بگذره ببینم میتونم استارت مسافرتای انفرادی رو بزنم یا خیر!این ترمم که کلا انقدر انتخاب واحدم باحاله!پنج شنبه 6تا8 تاریخ دارم!!!یعنی خنده ست اساسی! ولی گمونم استادش مهربونه میذاره یه روز دیگه باهاش برم کلاس!

خداکنه این اساتید مهربانی را بیاموزند!!خداااااا مهر منو بنداز تو دل همه ی استادااااااااااااااااا:-)))

نه نه نه خداااااااااااا اون یچیز دیگه ست!!!

خلاصه خدایا خودت درستش کن دیگه! ببینم قسمت میشه فردا بریم کلاس!

گفتم تا فرصت دارم یه پست جدید بذارم سمیراااااااااااا میزنتم!!

من همتون و دوست میدارم!میام بازم!



 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 
 
 

چه صدای خوبی میاد...انگار صدای بارونه...آخه تو این موقع از سال بارون!!! البته خب بعیدم که نیست یه وقت میبینی میشه دیگه...بقول مامان جونم که میگفت:"ای بابا تو این دنیا که دیگه هیچی سر جاش نیست حالا گیریم بارونم باشه"

راستم میگفت دیگه واقعا هیچی سر جاش نیست... بگذریم...

کلاغ ناز نازی داره داد میزنه ماه رمضمون داره تموم میشه...یه سال دیگه هم رمضونش زنده بودیم ایشالله که روزه های هممون قبول بوده باشه،واسه من که از نظر خودم قبول بود حتما خدا نیز پذیرفته است!!

این صداهه همش داره بیشتر به گوشم میرسه...نمیدونم چرا شماها نمیشنوید آخه،هرچی که من داد میزنم یه صدایی داره میاد انگار هیچکی نه صدای منو میشنوه نه اون صدا رو...

رو پشت بوم نشستم صدا خیلی داره نزدیک میشه...همش برمیگردم دورو برم و نگاه میکنم اما چیزی نمیبینم...همش فکر میکنم شاید خیالاتی شدم...حتما زده به سرم! خیره میشم به آسمون و به فکر کردنم ادامه میدم تا اینکه از صدا دور بشم...اما تا به خودم میام میبینم بله..همون صدا همونطوری داره به گوشم میرسه...

صدا میزنم بابا یه لحظه میای بالا؟؟اون طفلکم طبق معمول بلند میشه و با خنده میگه چی شده باز؟؟!!سوسکه!!؟(آخه همیشه سوسک که میبینم بابا رو صدا میزنم بیاد بکشتش!!)

میگم نه بابا بیا ...زود بیا...

وقتی میاد میگم بابا صدای چی میاد اینجا؟؟

هیچی بابا بلند شو زیادی بیدار موندی توهمه!پاشو پاشو برو بگیر بخواب..

نه بابا هستم فعلا...

خودت میدونی ؛زودتر بیای پایین.

چشم بابا مرسی،ولی یه صدایی...

میرم میشینم لبه ی پشت بوم وپاهام و تکون میدم،انگشتمو تو گوشم میچرخونم میگم شاد عیب و ایراد از گوشمه!!اما بازم میبینم تغییری نمیکنه...

یخورده بی تفاوت میشم و شروع میکنم با آسمون و ابرا حرف زدن و دردل دل گفتن...هوا داره سرد میشه ...

مامان صدا میزنه نمیای یه چیزی بخوری؟؟؟ یه ربع دیگه اذونه...من پاشم بیام؟

مامان گشنم نیست خودم میام...

من اگه بفهمم تو چیکار میکنی اون بالا خیلی خوبه!!

مامان جونم هیچ خبری نیست اینجا!!فقط دوست دارم تنها باشم همین...

الله اکبر..

اذون دادن ...

صدای موذنا تو شهر پیچیده...چه غوغایی شده...تو دلم میگم ببین روز آخر ماه رمضونی چجوری همه داد میزنن...شوق از صداشون میباره خدایی!!

ولی...ولی بازم تو اون غوغای اذون صداهه میاد...با همون کیفیت...

سرمو بالا میگیرم ،حالا دیگه اذون تموم شده ولی من هنوزم لب پشت بوم نشستم و دارم پاهامو تکون میدم و به آسمون نگاه میکنم...

آفتاب داره بالا میاد ولی من هنوز نماز نخوندم...زودی میرم وضو میگرم و سجاده مو میارم همین بالا نمازمو میخونم...

نمازم که تموم شد...

صداهه بیشتر شده بود...خیلی بیشتر ...انگار یکی داشت فریادش میزد...

تو این حال و هوا بودم که مامان صدا زد عیدت مبارک خانم کوچولو پاشو دیگه بیا پایین...بالاخره ماه خودشو نشون داده..انقد رفتی نشستی اون بالا که دلش برات سوخت...

دورو برم و که نگاه کردم دیدم خورشید طلوع کرد...

آری آن شب تا صبح نور میبارید و آن صدای دلنشین صدای چکه چکه کردن نور بر کاسه های رمضانمان بود...

دارد از آسمان نور میبارد...کاسه هاتان را بردارید و بدوید...مبادا سهمتان را ببرند...

روزه های همتون قبول باشه...انشالله که خدا به هممون سلامتی بده که بازم بتونیم مهمونش بشیم...

التماس دعا...عیدتون مبارک...

پی نوشت ۱: آبجی جونم مبااااااااااااااااااااااااااااارکه ایشالله دکتراااااااااااااااااااااا

پی نوشت ۲:آدمای بد جاشون تو وب من نیست

پی نوشت ۳:خدافظیییییییی

 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 
 
  بنام خدایی که در این نزدیکی ست...

گاهی وقتا از وجود بعضیا دورو برم خیلی خسته میشم...یه مشت آدم دروغگو...گاهی وقتا یه کسایی رو انقدر دوست دارم که حاضر نمیشم تصویر بدی ازشون تو ذهن خودم بسازم اما واقعا این اتفاق خود به خود میوفته...گاهی یه رفتارایی انقدر آدمو ناراحت میکنه که حتی اگرم خودت نخوای بازم تاثیرشو تو دلت و از همه مهمتر رو دایره دوستیت با اون شخص میذاره...

چند وقته هر کس و میبینم داره یه مشت دروغ تحویلم میده...همشون فکر میکنن بقیه متوجه نمیشن و اونا آزادن هر طور که دلشون میخواد حرف بزنن...هر جور راحتن رفتار کنن... و با کمال پررویی خودشون و بیخیال به همه چیز نشون بدن یا اینکه فکر کنن کی هستن و حرفاشون چقدر مهمه...

گاهی وقتا بعضی از همین آدما انقدر حقیرن که حتی آدم به خودش اجازه نمیده بهش بگه چرا انقدر دورویی..حتی به خودش اجازه نمیده باهاش هم صحبت بشه و بهش بفهمونه که همچینم تو دروغ گفتن و تفره رفتن موفق نیست...

اما خب چیکار میشه کرد وقتی تو جامعه ای زندگی کنی که خیلیا اینطورین...خیلی با همین شیوه مسیر و واسه خودشون و امثالشون هموار میکنن...خیلیا حتی دروغکی دارن راه میرن...

چیکار میشه کردوقتی تو هم یه آدمی و داری بین اینا زندگی میکنی و چاره ای هم نداری...

چقدر آدم سعی کنه نادیده بگیره...

وقتی میبینی یکی از دوستای خوبت داره باهات همچین رفتاری میکنه چطور میتونی ساکت باشی و چیزی بهش نگی...وقتی میبینی که خیلی از تو دوره یعنی حتی نمیتونی  یکسال یکبارم ببینیش اما بازم تو دروغ گفتن از هیچ تلاشی چشم پوشی نمیکنه واقعا حالت ازش بهم میخوره....

دنیای ما آدما خیلی کوچیکتر از اونیه که اینجوری بخوایم توش زرنگ بازی دربیاریم و پیش خودمون فکر کنیم خیلی موفقیم و از همه مهمتر همیشه دست پیش و بگیریم که پس نیوفتیم...

خوبه آدم گاهی وقتا یخورده خارج حیطه اختیارات خودشم ببینه...

بالاسر همه ی ماها یه خدای خوب و مهربون هست که اگه بندشو دوس داشته باشه خیلی پرده ها رو یجوری واسش کنار میزنه که آگاه بشه...یه خدایی که واقعا تو موقع هایی که از همه جا رونده میشی هیشکی جز اون نمیتونه کمکت کنه....

یه خدای خوب و مهربون که تا حالا فکر نمیکنم شخصیت هیچکس و واسم انقدر واضح کرده باشه...

من و خدای خوبم این طرف و تو و همه ی اون خوبی های کاذب دوروبرت اونطرف!!

 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 
 
 

آمدنت را خوب یادم نیست ,فقط میدانم بی صدا آمدی...

صدای گامهای استوارت در میان تیک تاک ساعت و ضربان قلب من گم شده بود .. کفش های کتانی آبی رنگت را که همیشه بندهای لنگه ی چپش باز بود هرگز فراموش نمیکنم....و موهای  طلایی پریشانت را که همیشه بر شانه هایت میدرخشیدند...

و آن عروسک کوچک مو فرفری....

هنوز یادم هست آن سیب قرمز کوچکی را که از دستان تو هدیه گرفتم و آخرین بار که دیدمت روی تخت دراز کشیده بودی و من سیبهای قرمز را دورتادور تختت چیده بودم.....

 آمدنت را خوب یادم نیست ,بی صدا آمدی و بی بهانه رفتی...

هرگز درمیان خاطراتم گم نمیشوی ضحی جانم...همیشه منتظر روزهای خوب با تو بودنم...همیشه...انگار...انگار هنوز بودنت را باور دارم و تو را در لابه لای ستاره ها میجویم....هنوز هم مثل قبل در قلبم میدرخشی عزیزم....

کوچک بودی اما بزرگ...زود بزرگ شدی و دیدی که دنیای کوچکترها قشنگ تر بود و دیگر راهی برای بازگشت نداشتی...این بود که پر کشیدی و رفتی...زودتر از بایدها...زودتر از من و ماها....

گاهی وقتها دلم بدجور برایت تنگ میشود....بقول خودت:آنگونه که ماه  برای خورشید انتظار میکشد و سیاه شدن را بجان میخرد برای لحظه ی رو در رویش ایستادن....

مهربان ترین یادت را همیشه سبز نگاه میدارم...باز هم در خوابهایم بیا....

 
 
 |    نوشته شده توسط فائزه
 
 

pctfx3.3

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور