|
چه صدای خوبی میاد...انگار صدای بارونه...آخه تو این موقع از سال بارون!!! البته خب بعیدم که نیست یه وقت میبینی میشه دیگه...بقول مامان جونم که میگفت:"ای بابا تو این دنیا که دیگه هیچی سر جاش نیست حالا گیریم بارونم باشه"
راستم میگفت دیگه واقعا هیچی سر جاش نیست... بگذریم...
کلاغ ناز نازی داره داد میزنه ماه رمضمون داره تموم میشه...یه سال دیگه هم رمضونش زنده بودیم ایشالله که روزه های هممون قبول بوده باشه،واسه من که از نظر خودم قبول بود حتما خدا نیز پذیرفته است!!
این صداهه همش داره بیشتر به گوشم میرسه...نمیدونم چرا شماها نمیشنوید آخه،هرچی که من داد میزنم یه صدایی داره میاد انگار هیچکی نه صدای منو میشنوه نه اون صدا رو...
رو پشت بوم نشستم صدا خیلی داره نزدیک میشه...همش برمیگردم دورو برم و نگاه میکنم اما چیزی نمیبینم...همش فکر میکنم شاید خیالاتی شدم...حتما زده به سرم! خیره میشم به آسمون و به فکر کردنم ادامه میدم تا اینکه از صدا دور بشم...اما تا به خودم میام میبینم بله..همون صدا همونطوری داره به گوشم میرسه...
صدا میزنم بابا یه لحظه میای بالا؟؟اون طفلکم طبق معمول بلند میشه و با خنده میگه چی شده باز؟؟!!سوسکه!!؟(آخه همیشه سوسک که میبینم بابا رو صدا میزنم بیاد بکشتش!!)
میگم نه بابا بیا ...زود بیا...
وقتی میاد میگم بابا صدای چی میاد اینجا؟؟
هیچی بابا بلند شو زیادی بیدار موندی توهمه!پاشو پاشو برو بگیر بخواب..
نه بابا هستم فعلا...
خودت میدونی ؛زودتر بیای پایین.
چشم بابا مرسی،ولی یه صدایی...
میرم میشینم لبه ی پشت بوم وپاهام و تکون میدم،انگشتمو تو گوشم میچرخونم میگم شاد عیب و ایراد از گوشمه!!اما بازم میبینم تغییری نمیکنه...
یخورده بی تفاوت میشم و شروع میکنم با آسمون و ابرا حرف زدن و دردل دل گفتن...هوا داره سرد میشه ...
مامان صدا میزنه نمیای یه چیزی بخوری؟؟؟ یه ربع دیگه اذونه...من پاشم بیام؟
مامان گشنم نیست خودم میام...
من اگه بفهمم تو چیکار میکنی اون بالا خیلی خوبه!!
مامان جونم هیچ خبری نیست اینجا!!فقط دوست دارم تنها باشم همین...
الله اکبر..
اذون دادن ...
صدای موذنا تو شهر پیچیده...چه غوغایی شده...تو دلم میگم ببین روز آخر ماه رمضونی چجوری همه داد میزنن...شوق از صداشون میباره خدایی!!
ولی...ولی بازم تو اون غوغای اذون صداهه میاد...با همون کیفیت...
سرمو بالا میگیرم ،حالا دیگه اذون تموم شده ولی من هنوزم لب پشت بوم نشستم و دارم پاهامو تکون میدم و به آسمون نگاه میکنم...
آفتاب داره بالا میاد ولی من هنوز نماز نخوندم...زودی میرم وضو میگرم و سجاده مو میارم همین بالا نمازمو میخونم...
نمازم که تموم شد...
صداهه بیشتر شده بود...خیلی بیشتر ...انگار یکی داشت فریادش میزد...
تو این حال و هوا بودم که مامان صدا زد عیدت مبارک خانم کوچولو پاشو دیگه بیا پایین...بالاخره ماه خودشو نشون داده..انقد رفتی نشستی اون بالا که دلش برات سوخت...
دورو برم و که نگاه کردم دیدم خورشید طلوع کرد...
آری آن شب تا صبح نور میبارید و آن صدای دلنشین صدای چکه چکه کردن نور بر کاسه های رمضانمان بود...
دارد از آسمان نور میبارد...کاسه هاتان را بردارید و بدوید...مبادا سهمتان را ببرند...
روزه های همتون قبول باشه...انشالله که خدا به هممون سلامتی بده که بازم بتونیم مهمونش بشیم...
التماس دعا...عیدتون مبارک...
پی نوشت ۱: آبجی جونم مبااااااااااااااااااااااااااااارکه ایشالله دکتراااااااااااااااااااااا
پی نوشت ۲:آدمای بد جاشون تو وب من نیست
پی نوشت ۳:خدافظیییییییی
|